خیلی وقته که این دل دیگه دل نیست خیلی وقته که این دل دیگه مال من نیست خیلی وقته که این دل منتظره ولی خودش خوب می دونه که انتظار هم دیگه فایده نداره. همیشه تنهایی رو دوست داشتم ولی اینجا بدون نازنینم صفا نداره. تنم خیلی رنجوره. ابری شو و به تن خسته ی بی رمقم ببار تا جون بگیرم. بیا تا وقت بغضهام بتونم سر روی شونه ات بذارم.من که جز تو کسی رو تو این زمونه ندارم که امیدم باشه میدونم تنها امید تو هم منم. میدونی دوست دارم می دونم دوسم داری. همه تنم بوی نگاه تو رو داره. جای نگاه آخرت رو قلبم حک شد ه. داره آتیش می زنه به وجودم. نگو چرا حرف نمی زنی. نگو چرا ساکتی. آخه دوست دارم تو حرف بزنی و همیشه صدای تو رو بشنوم. نگو چرا خیسه چشمات. دست خودم نیست می باره. نگو چرا نگام نمی کنی. نميدونم چرا ولي دلم اين روزا خيلي خزون زده تر از اونه که بتونم با يه کاري مثل درس خوندن يا نوشتن سر کنم.همش تو آسمون دلم دنبال جمع کردن تيکه ابراي کوچيکم.شايد به بهانه اي با آسمون پاييز ببارم و ببارم...از الان حس ميکنم انگار تنها شدنم نزديکه..
آخه چشمام طاقت دیدن رفتنت و نداره...
+ نوشته شده در
84/08/28ساعت   توسط پ (دختری از جنس نور )
|

به نام خدای خود خودم
من اومدم با یه دنیا دلتنگی ..با یه دنیا مهربونی ..با یه دنیا صداقت ..با یه دنیا قشنگی .....
خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت از فکر اينکه قد نکشيدم دلم گرفت از فکر اينکه بال و پري داشتم ولي بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت از اينکه با تمام پس انداز عمرخود حتي ستاره اي نخريدم دلم گرفت سطح آينه برف مي نشست دستي بر آن سپيد کشيدم دلم گرفت دنبال کودکي که در آن سوي برف بود رفتم ولي به او نرسيدم دلم گرفت نقاشي ام تمام شد و زنگ خانه خورد من هيچ خانه اي نکشيدم دلم گرفت واژه هايم قدرت ماندن نداشت و ذهنم تاب بيان کردن .براي رهايي به دنياي نوشتن پناه آوردم و چشم هايم را به روي همه چيز بستم و من ماندم وحصار تنهايي اما اکنون تنهاییم را با پسری از جنس نور تقسیم کردم او حصار تنهاییم را شکست و وارد قلبم شد بدون انکه قفل قلبم را بشکند ..و حالا اومدم بگم منزل نو مبارک تا زندم کنارتم 
دست حق نگهدارتون ..بدرود 
+ نوشته شده در
84/08/22ساعت   توسط پ (دختری از جنس نور )
|